بلکه دیوارهای شهر هم مال من است
دیر یا زود مابقی اش را هم می گیرم...
Friday، July 3
Sunday، June 28
Friday، May 15
Sunday، May 3
حقه های مصرف کش یا الگوی مصرف
پنیر. بیشتر فرزندان ایران از خوردن پنیر لذت می برند و احتمالا ً بیشتر آنها در هنگام مصرف زیاد این ماده ی غذایی خوشمزه و پرمایه با این عبارت از طرف والدین یا دوستان روبرو شده اند که "چقدر پنیر می خوری؟!!! خنگ می شوی ها!!" کنون عده زیادی از این فرزندان متوجه شده اند که ایم دروغی بیش نیست ولی این دروغ از کجا و برای چه آمده؟ در دورانی که والدین و یا اجداد ما رشد کرده اند تهیه پنیر کاری دشوار بوده است و مراحلی طی می کرده است که بعضاً همان فرزندان که از ابتدا صحبتشان بود به عینه دیده اند، به همین دلیل یعنی مشقت تولید و حساسیت بشری مثل من به خنگی اش این دروغ زیبا آن زمان تولید شده و همچنان به قوت خود در گوشه کنار سفره های پنیری باقی است.
Thursday، April 30
زنده باشند
آنها که در مریضی مهربان اند......... آنها که راهنما زنند و نپیچند..........آنها که چراغ کوچک روشن کنند با مه شکن و از شهر بیرون نروند.......آنها که ابرو بر دارند و موی پا تراشند و شانه ندارند و ریش نزنند........ آنها که چشم ندارند و عینک نزنند...... آنها که درس نخوانند و مهندس اند ....... آنها که پزشکند و درس نخوانند....... آنها که مسنجر دارند و چت نکنند......آنها که غیرت دارند و زوج ندارند......آنها که خوبند چون جرم کیفری ندارند.......آنها که رو دارند و مخ ندارند...... آنها که جا دارند و پول ندارند........ آنها که جان ندارند و آرزو دارند......آنها که می بُرند و خون ندارند......آنها که مسواک ندارند و در فکر سرطانند..... آنها که پر از کتابند اما یک خط کتاب ندانند
Tuesday، April 28
لک لک ها می آیند
فکرش را که می کنم می بینم آن روزها که ما، ما ما ظاهرا ً این صدای گاو است.من به مدرسه می رفتم_ دبستان که نه دبیرستان یعنی جایی که دبیر زیاد می روید یا همچین چیزی_ عجب تفکرات و تخیلات مزخرفی بود درباره ی روابط دختران با پسران و پسران با پسران حتی! ...... با دو تن از دوستان قدیمی(دوستانی که ده - دوازده سال است دوستند) صحبت می کردیم درباره ی یک فلانی نامی...... با اینکه از ما دو _ سه سالی کوچکتر بود از همان دوران راهنمایی از خاطرات و خطرات روابطش با دختران می گفته....این مکالمه در ماشین بود و مکالمات ماشینیروابط دیداری_ شنیداری جالبی دارند....دوستی که عقب نشسته بود خندید و گفت که من آن موقع ها هنوز فکر می کردم بچه از ناف مادر به دنیا می آید(مزاح است جانم)؛ من که صندلی کنار راننده بودم خیلی جدی گفتم که هوم، من آن موقع ها فکر می کردم که این لک لک ها هستند در کاتون ها ، آنها بچه را می آورند.....مجددا ً دوست عقبی گفت این موضوع را به پدرت گفته ای تا سیاه و کبودت کنند....
Friday، April 24
اشتراک در:
پیامها (Atom)

